تبليغاتX
بـــنــام خـــــالـــــق عــشـــق







کاش میشد


خوش به حال آسمان كه هر وقت دلش بگيرد بي بهانه مي بارد

 

من و دلم

 

به كسي توجه نمي كند

از كسي خجالت نمي كشد

 مي بارد و مي بارد و...

اينقدر مي بارد تا آبي شود

 ‌آفتابي شود...!!!

 کاش...

کاش مي شد مثل آسمان بود

كاش مي شد وقتي دلت گرفت آنقدر بباري تا بالاخره آفتابي شوی

بعدش هم انگار نه انگار كه بارشي بوده!

 

خوش به حال آسمان




نوشته شده در ساعت 15:12 توسط مـــــــــــــن و دلـــــــــــــــــــم
[ ] | مطالب مرتبط ( حرف دل ) | لینک ثابت


عاشق و معشوق

بدون خطر کردن، به دست آوردن دوست داشتنی ها چگونه ممکن است و چه ارزشی دارد؟
 
خطرات می توانند محک عشق باشند و قلب را بیازمایند.
 
 دوست داشتن، خود را به خطر افکندن است و عشق، چشم پوشیدن از خود.
 
عشق، خود را ندیدن است و او را دیدن،
 
و اگر عاشق خود را دید، او را در خود دیده و جز او را نمی بیند.
 
هر چیزی قیمتی دارد و قیمت معشوق حقیقی، همه چیز است، حتی بیش از همه چیز.
 
هر چیزی به قیمتی حا صل می شود و اما معشوق حقیقی خودت را می خواهد، کامل و تمام و خالصانه.
 
کم است، کم است حتی اگر همه چیزی را فدای او کنی و خود را قربانی اش.
 
اگر او یگانه حقیقت است، پس همه چیز کم است...
 
زیبایی حقیقی نایاب و دور از دسترس است.
 
 حقیقت زیبا، دست یافتنی نیست بلکه خودش می یابد و با خودش می برد.
 
حقیقت فرّار است و هرگز در یک جا باقی نمی ماند.
 
اگر برای دمی هم او را ببینی و تجربه اش کنی، این به تمام زندگی می ارزد و ارزش مردن را دارد.
 
بعد از دیدن زیبایی حقیقی، بدون آن زیستن، زندگی نیست
 
و پس از دیدن آن زیبایی، مردن، مردن نیست...
 
 و سرانجام عاشق در وجود معشوق می میرد. اما در معشوق، مرگ راه ندارد.
 
پس عاشق در معشوق متولد می شود و خود، معشوق می گردد.
 
معشوق نیز در عاشق، آشکار می گردد.
 
 و عاشق در می یابد که معشوق خودش بوده و عاشق حقیقی، همان معشوق بوده.
 
این گونه است که عشق و عاشق و معشوق یکی می شوند زیرا یکی  بوده اند و یکی هستند.
 
در حضور الهی، این چنین زندگی کنید.
 
آنگاه رستگارید.
 
من و دلم


نوشته شده در ساعت 9:58 توسط مـــــــــــــن و دلـــــــــــــــــــم
[ ] | مطالب مرتبط ( حرف دل ) | لینک ثابت


سودای عشق

 

جوانی مسلمان در دهکده ی خویش آسوده می زیست. اندامی موزون و چهره ای زیبا داشت و نامش ارسلان بود. از خردسالی پرهیزکار و پارسا بود. روزی فرشته ای از آسمان به دیدارش آمد. به او گفت: «اخلاص تو شایسته ی پاداشی بزرگ است. آمده ام تا به تو مژده دهم که به زودی امام شهر خواهی شد و بر همه ی مومنین سروری خواهی یافت، به شرط آنکه با من پیمان بندی که همه ی عمر با زنان سر و کار نداشته باشی و جز از دور بدیشان منگری.

جوان، غافلانه این پیمان را گردن نهاد و چندان سر مست نام و نشان شد که یاد از بی احتیاطی خود نکرد. روزگاری گذشت و او چنان محترم و بزرگ شد که در خیالش نیز نگنجیده بود.

دارایی بیت المال که در دست او بود از حد تصورش فزون بود، هرچند که سر پرست بیت المال به حسب عادت پیش از دادن سهم امام نیمی از آن را به جیب می ریخت.

اما همینکه سالی بگذشت، ارسلان پی برد که این همه افتخار و آسایش، بی اندکی عشق به کار نمی آید. هر روز صبح می گفت که درین سودا مغبون شده است. آخر یک روز اَمنه ی زیبا را دید : چشمانی دلفریب و عارضی گلگون داشت. دل در بند مهر او بست و گفت: «خدا حافظ زندگانی با شکوه و جلال! خدا حافظ ای بندگی پر احترام! من به دهکده ی خود باز می گردم، زیرا دیگر از مال دنیا به جز اَمنه ی زیبا چیزی نمیخواهم».

فرشته بار دیگر به نزد او آمد و از سست طبعی ملامتش کرد. اما عاشق وارسته به او گفت: « نظری به محبوبه ی من افکن تا ببینی که چسان درین سودا مغبونم کرده بودی، سود خویش را از سودا بر گیر و به حال خویشم گذار، که هرچه را به جز اَمنه باشد به تو می بخشم. حتی به بهشت هم بی اَمنه نمی روم».

 سودای عشق



نوشته شده در ساعت 14:12 توسط مـــــــــــــن و دلـــــــــــــــــــم
[ ] | مطالب مرتبط ( داستان ) | لینک ثابت


به یاد گذشته

 
آن رخ شاداب و زیبا یادم آید
 
آن همه ناز و تمنا، یادم آید
 
گونه ات چون برگ گل بود و دلم را
 
برده بود آسان به یغما، یادم آید
 
با غرور و ناز، هر جا می گذشتی
 
می شدم محو تماشا، یادم آید
 
دل چنان در دام زلفت بود حیران
 
مثل صیدی مانده تنها، یادم آید
 
قصه ی زیبائیت ورد زبانها
 
بود، در اینجا و آنجا، یادم آید
 
حالیا بنشسته بر سر برف پیری
 
باز هم آن عشق و رؤیا یادم آید
 
حیف، گم شد دیگر آن شور و جوانی
 
زان گذشته، داستان ها یادم آید
 


نوشته شده در ساعت 10:27 توسط مـــــــــــــن و دلـــــــــــــــــــم
[ ] | مطالب مرتبط ( من گویم ) | لینک ثابت


مال تو هستم

 چه کرده ای که هیچ کس را در برابر جاذبه ات یارای پایداری نیست؟ چه کرده ای که قلمرو تو، همچون
 
کشور خدایان بی کران است و هر کس که پای بدین سرزمین نهاد و تو را دید سلاح خویش را
 
 به تو سپارد مگر این که دل نداشته باشد و یا جمالت را نبیند؟ اما من، هم دیده ای داشتم
 
 و هم صاحب دلی بودم ، زیرا که با نخستین دیدار تو تاب و توان از کف بدادم و هر آن چه
 
 را که داشتم در طبق اخلاص نهادم و به تو تقدیم کردم.
 
دلم شیفته ی تو شد و عقلم از میدان زور آزمایی گریخت. دلم نیز از هماندم فرمان تو را گردن نهاد.
 
خویش را غلام تو یافتم و از این بندگی پشیمان نشدم، آرامش درون را به خاطر تو از کف دادم
 
 و بی قراری را چندان پر آزار نیافتم. حتی اندک اندک هوای این آرامش را از یاد بردم،
 
 خود را غلام تو یافتم و از این بردگی خوشبخت شدم.
 
جمال تو را دیدم که بی همتا بود. دیدگانت را دیدم که فروغشان چشمان مرا خیره کرد. صدای دلپذیر تو را
 
شنیدم که در گوشم چون نوای موسیقی طنین انداخت.
 
گیسوان حلقه حلقه ی تو را نگریستم که هر حلقه اش زنجیر وار دلم را در میان می گرفت.
 
اما همین نبود آنچه که از تو دیدم. این همه زیبایی تو را دیدم و دل بدان دادم، ولی در پس آن،
 
 زیبایی های نا پیدا و گرانبهاتری نهقته یافتم.
 
بدین زیبایی های پنهان که روح تو را همچون تنت دلربا کرده اند نگریستم و بیشتر اسیرت گشتم.
 
آنوقت که جمال و کمال تو را در کنار هم دیدم، حواسم جملگی سر ستایش بر آستان تو نهادند. دیدگانم در
 
 سراپای تو چیزی به جز زیبایی و لطف ندیدند و دلم برای تو چیزی به جز عشق و شیفتگی احساس نکرد.
 
دست از همه کارها بشستم تا شاگرد مکتب عشق تو شدم.
 
اما در این مکتب درس استاد چنانم در دل نشست که تا به امروز سر از شاگردی بر نتافته ام.
 
 همیشه دیدگان زیبا و روی دلارای تو را در برابر خویش می بینم و همه جا تو را در دل خویش دارم.
 
آری! از آن دم که نگاه تو آتشی سوزان در دلم بر افروخت بیش از آن که مال خودم باشم، مال تو هستم.
 
گویی پس از آن عشق به جای روح در خانه ی دلم نشسته است و اگر این مهمان ناخوانده خانه
 
 جان را ترک گوید ، جان من نیز به دنبالش خواهد رفت.
 


نوشته شده در ساعت 11:2 توسط مـــــــــــــن و دلـــــــــــــــــــم
[ ] | مطالب مرتبط ( حرف دل ) | لینک ثابت



آمار و امکانات

وبلاگ ما را صفحه خانگی خود کنید        اضافه کردن این سایت به علاقه مندیها !    لینک RSS    افراد آنلاين:     تعداد بازديدهای کل:

This Template designed by Manwa Delam , Copyright © 2006 - 2007 All Rights Reserved