|
|
به كسي توجه نمي كند از كسي خجالت نمي كشد مي بارد و مي بارد و... اينقدر مي بارد تا آبي شود آفتابي شود...!!! کاش... کاش مي شد مثل آسمان بود كاش مي شد وقتي دلت گرفت آنقدر بباري تا بالاخره آفتابي شوی بعدش هم انگار نه انگار كه بارشي بوده!
نوشته شده در ساعت 15:12 توسط مـــــــــــــن و دلـــــــــــــــــــم بدون خطر کردن، به دست آوردن دوست داشتنی ها چگونه ممکن است و چه ارزشی دارد؟
خطرات می توانند محک عشق باشند و قلب را بیازمایند.
دوست داشتن، خود را به خطر افکندن است و عشق، چشم پوشیدن از خود.
عشق، خود را ندیدن است و او را دیدن،
و اگر عاشق خود را دید، او را در خود دیده و جز او را نمی بیند.
هر چیزی قیمتی دارد و قیمت معشوق حقیقی، همه چیز است، حتی بیش از همه چیز.
هر چیزی به قیمتی حا صل می شود و اما معشوق حقیقی خودت را می خواهد، کامل و تمام و خالصانه.
کم است، کم است حتی اگر همه چیزی را فدای او کنی و خود را قربانی اش.
اگر او یگانه حقیقت است، پس همه چیز کم است...
زیبایی حقیقی نایاب و دور از دسترس است.
حقیقت زیبا، دست یافتنی نیست بلکه خودش می یابد و با خودش می برد.
حقیقت فرّار است و هرگز در یک جا باقی نمی ماند.
اگر برای دمی هم او را ببینی و تجربه اش کنی، این به تمام زندگی می ارزد و ارزش مردن را دارد.
بعد از دیدن زیبایی حقیقی، بدون آن زیستن، زندگی نیست
و پس از دیدن آن زیبایی، مردن، مردن نیست...
و سرانجام عاشق در وجود معشوق می میرد. اما در معشوق، مرگ راه ندارد.
پس عاشق در معشوق متولد می شود و خود، معشوق می گردد.
معشوق نیز در عاشق، آشکار می گردد.
و عاشق در می یابد که معشوق خودش بوده و عاشق حقیقی، همان معشوق بوده.
این گونه است که عشق و عاشق و معشوق یکی می شوند زیرا یکی بوده اند و یکی هستند.
در حضور الهی، این چنین زندگی کنید.
آنگاه رستگارید.
![]() نوشته شده در ساعت 9:58 توسط مـــــــــــــن و دلـــــــــــــــــــم
جوانی مسلمان در دهکده ی خویش آسوده می زیست. اندامی موزون و چهره ای زیبا داشت و نامش ارسلان بود. از خردسالی پرهیزکار و پارسا بود. روزی فرشته ای از آسمان به دیدارش آمد. به او گفت: «اخلاص تو شایسته ی پاداشی بزرگ است. آمده ام تا به تو مژده دهم که به زودی امام شهر خواهی شد و بر همه ی مومنین سروری خواهی یافت، به شرط آنکه با من پیمان بندی که همه ی عمر با زنان سر و کار نداشته باشی و جز از دور بدیشان منگری. جوان، غافلانه این پیمان را گردن نهاد و چندان سر مست نام و نشان شد که یاد از بی احتیاطی خود نکرد. روزگاری گذشت و او چنان محترم و بزرگ شد که در خیالش نیز نگنجیده بود. دارایی بیت المال که در دست او بود از حد تصورش فزون بود، هرچند که سر پرست بیت المال به حسب عادت پیش از دادن سهم امام نیمی از آن را به جیب می ریخت. اما همینکه سالی بگذشت، ارسلان پی برد که این همه افتخار و آسایش، بی اندکی عشق به کار نمی آید. هر روز صبح می گفت که درین سودا مغبون شده است. آخر یک روز اَمنه ی زیبا را دید : چشمانی دلفریب و عارضی گلگون داشت. دل در بند مهر او بست و گفت: «خدا حافظ زندگانی با شکوه و جلال! خدا حافظ ای بندگی پر احترام! من به دهکده ی خود باز می گردم، زیرا دیگر از مال دنیا به جز اَمنه ی زیبا چیزی نمیخواهم». فرشته بار دیگر به نزد او آمد و از سست طبعی ملامتش کرد. اما عاشق وارسته به او گفت: « نظری به محبوبه ی من افکن تا ببینی که چسان درین سودا مغبونم کرده بودی، سود خویش را از سودا بر گیر و به حال خویشم گذار، که هرچه را به جز اَمنه باشد به تو می بخشم. حتی به بهشت هم بی اَمنه نمی روم». نوشته شده در ساعت 14:12 توسط مـــــــــــــن و دلـــــــــــــــــــم ![]() آن رخ شاداب و زیبا یادم آید
آن همه ناز و تمنا، یادم آید
گونه ات چون برگ گل بود و دلم را
برده بود آسان به یغما، یادم آید
با غرور و ناز، هر جا می گذشتی
می شدم محو تماشا، یادم آید
دل چنان در دام زلفت بود حیران
مثل صیدی مانده تنها، یادم آید
قصه ی زیبائیت ورد زبانها
بود، در اینجا و آنجا، یادم آید
حالیا بنشسته بر سر برف پیری
باز هم آن عشق و رؤیا یادم آید
حیف، گم شد دیگر آن شور و جوانی
زان گذشته، داستان ها یادم آید
نوشته شده در ساعت 10:27 توسط مـــــــــــــن و دلـــــــــــــــــــم چه کرده ای که هیچ کس را در برابر جاذبه ات یارای پایداری نیست؟ چه کرده ای که قلمرو تو، همچون
کشور خدایان بی کران است و هر کس که پای بدین سرزمین نهاد و تو را دید سلاح خویش را
به تو سپارد مگر این که دل نداشته باشد و یا جمالت را نبیند؟ اما من، هم دیده ای داشتم
و هم صاحب دلی بودم ، زیرا که با نخستین دیدار تو تاب و توان از کف بدادم و هر آن چه
را که داشتم در طبق اخلاص نهادم و به تو تقدیم کردم.
دلم شیفته ی تو شد و عقلم از میدان زور آزمایی گریخت. دلم نیز از هماندم فرمان تو را گردن نهاد.
خویش را غلام تو یافتم و از این بندگی پشیمان نشدم، آرامش درون را به خاطر تو از کف دادم
و بی قراری را چندان پر آزار نیافتم. حتی اندک اندک هوای این آرامش را از یاد بردم،
خود را غلام تو یافتم و از این بردگی خوشبخت شدم.
جمال تو را دیدم که بی همتا بود. دیدگانت را دیدم که فروغشان چشمان مرا خیره کرد. صدای دلپذیر تو را
شنیدم که در گوشم چون نوای موسیقی طنین انداخت.
گیسوان حلقه حلقه ی تو را نگریستم که هر حلقه اش زنجیر وار دلم را در میان می گرفت.
اما همین نبود آنچه که از تو دیدم. این همه زیبایی تو را دیدم و دل بدان دادم، ولی در پس آن،
زیبایی های نا پیدا و گرانبهاتری نهقته یافتم.
بدین زیبایی های پنهان که روح تو را همچون تنت دلربا کرده اند نگریستم و بیشتر اسیرت گشتم.
آنوقت که جمال و کمال تو را در کنار هم دیدم، حواسم جملگی سر ستایش بر آستان تو نهادند. دیدگانم در
سراپای تو چیزی به جز زیبایی و لطف ندیدند و دلم برای تو چیزی به جز عشق و شیفتگی احساس نکرد.
دست از همه کارها بشستم تا شاگرد مکتب عشق تو شدم.
اما در این مکتب درس استاد چنانم در دل نشست که تا به امروز سر از شاگردی بر نتافته ام.
همیشه دیدگان زیبا و روی دلارای تو را در برابر خویش می بینم و همه جا تو را در دل خویش دارم.
آری! از آن دم که نگاه تو آتشی سوزان در دلم بر افروخت بیش از آن که مال خودم باشم، مال تو هستم.
گویی پس از آن عشق به جای روح در خانه ی دلم نشسته است و اگر این مهمان ناخوانده خانه
جان را ترک گوید ، جان من نیز به دنبالش خواهد رفت.
![]() نوشته شده در ساعت 11:2 توسط مـــــــــــــن و دلـــــــــــــــــــم به قهر از بزم یاران پا کشیدم
ز بـس رنج از غم دنیا کشیدم
چه شب هایی که نقش آرزو را
به روی پـرده ی فـــردا کشــیدم
چه فرداها، که نو میدانه سر را
درون ســـیـنـه ی شــیدا کشـیدم
گهی با اشک، نقش دلفریبی
به روی چشم نابـیـنا کشــیدم
گهی با ناله، آه سینه سوزی
به سوی گـنـبد خضرا کشـیدم
ندیدم، چون نشانی از حقیقت
بــتـی در قــالـب رؤیـا کشـیدم
دو چشم مست او را، با دو صد ناز
خــیــال انـگـیـز، چـون دریـا کشیـدم
درون سیـنه اش، آتـش نهادم
تو گفتی، طور در سینا کشیدم
به روی دوش او، آشفته موئی
ســـیه تــر، از شـب یـلدا کشیدم
شدم مجنون و، جای سرمه در چشم
ز خـــاک پـــــای آن لــیـــلا، کشـــیدم
جمالی، همچو حوران بهشتی
بـه چشـم خـلـق، نا پیدا کشیدم
به وقت باده نوشی، چهره اش را
چـو قـرص مـاه، در میـنا کشــیدم
گهی در پرتو آئـیـنه ی چشم
بسان طوطـیش، گویا کشیدم
در آغوش نسیمش، صبحگاهان
چو عـطر، از نافه ی گلها کشیدم
به دنیای خیالش، رو چو کردم
هزاران زشت را، زیـبا کشیدم
چو این دنیا هم، از پندار من بود
چو مجنون خیمه درصحرا کشیدم نوشته شده در ساعت 16:55 توسط مـــــــــــــن و دلـــــــــــــــــــم
![]() همیشه روز آغاز عشق نخستین را به یاد می آورم. آن روز را به یاد می آورم که برای اولین بار کشاکش
عشق را در دل احساس کردم و با خود گفتم: « اگر عشق این است، چه درد جانکاهی است!».
دیده بر زمین افکندم و مدتی دراز دنبال آن کس که برای نخستین بار، شاید بی آنکه خود بخواهد، دلم را آماج
تیر عشق کرده بود نگریستم. راستی ای عشق، چه رهبر بدی بودی! آخر چرا یک چنین احساس دلپذیر، باید
این همه هوس و این همه رنج به دنبال خود داشته باشد؟
وقتی که عشق در دلم راه یافت، دریافتم که این شادمانی، نه با صفا و خلوص، بلکه با غم واشک همراه
است. ای دل آشفته، وقتی که بدین حقیقت پی بردی، دچار چه هراس و اضطرابی شدی! یادت هست که چطور
مرا در غو غای روز و خاموشی شب، گاه نگران و گاه خوشبخت واداشتی که آه های سوزان از دل بر آرم
و بی تابانه بر بستر خود بغلتم؟ یادت هست که هر وقت افسرده و خسته، دیدگان را از پی خفتن بر هم می
نهادم، چگونه تب و هذیان مرا ناگهان از خواب بیدار می کرد؟ اوه! در میان تاریکی، چهره ی زیبای دلدار
چه روشن در نظرم جلوه می کرد! دیده بر هم می نهادم تا بهتر او را تماشا کنم. سراپایم را لرزشی دلپذیر
فرا می گرفت و همچنان که باد هنگام گذشتن از جنگل های کهن درختان را به زمزمه ای مبهم و طولانی و
امید دارد، اندیشه های آشفته و پریشان روحم را فرا می گرفتند، اما در آن هنگام که من خود خاموش بودم،
دل دیوانه ام مینالید و رنج می برد.
************************************
پروانه سوخت، شمع فرو مرد، شب گذشت
ای وای من که قصه ی دل نا تمام ماند نوشته شده در ساعت 11:19 توسط مـــــــــــــن و دلـــــــــــــــــــم ناز کمتر کن، من اهل تمنا نیستم
زنده با عشقم، اسیر سود و سودا نیستم
عاشق دیوانه ای بودم، که بر دریا زدم
رهرو گمگشته ای هستم، که بینا نیستم
اشک گرم و خلوت سرد مرا، نا دیده ای
تا بدانی اینقدرها هم شکیبا نیستم
بس که مشغولی به عیش و نوش هستی غافلی
از چو من بیدل، که هستم در جهان، یا نیستم
دوست می داری زبان بازان باطل گو را
در برت لب بسته از آنم، کز آنها نیستم
دل بدست آور شوی با مهربانی های خویش
لیکن آنروزی، که من دیگر به دنیا نیستم
پای بند آز خویشم، مهلتی ای شمع عشق
من برای سوختن اکنون، مهیا نیستم
هیچکس جای مرا دیگر نمی داند کجاست
آنقدر در عشق او غرقم، که پیدا نیستم
![]() ![]() نوشته شده در ساعت 11:38 توسط مـــــــــــــن و دلـــــــــــــــــــم
باز گویم غم دل را که تو دلدار منی
در غم و شادی و اَلَم یار منی
جز گل رویِ تواَم در دو جهان یاری نیست
چهره بگشای ز رویم که تو غمخوار منی
چشم بیمار تو ای می زده، بیمارم کرد
پای بگذار به چشمم که پرستار منی
مَحرَمی نیست که مرهم بنهَد بر دل من
جز تو ای دوست که خود مَحرَم اسرار منی
زاری از غمزه ی غم زایِ تو پیش که کنم؟
باکه گویم که تو سرچشمه ی آزارِ منی؟
بر گشا موی خم اندر خم و دست افشان باش
به خدا، یار منی، یارمنی، یار منی
نوشته شده در ساعت 11:31 توسط مـــــــــــــن و دلـــــــــــــــــــم
تک افتاده...
ای رهگذر!... ای آشنای ناشناسم...
من، پاره ای از یک دل صد پاره هستم...
در جستجوی کاروان زندگی ها ...
تک ساربانی، بیکس و آواره هستم...
تا در تک این شام دهشتزا نمیرد:
این(هست) دیروز افکن فردا پرستم...
در هر کران، از آسمانی بی ستاره...
صد کاروان بیکران، سیاره هستم!
ای رهگذر! ای ناشناس آشنایم!
من، شاعری هستم که دیوانم تو هستی!
سر خورده از ایمان پوچ آسمانها:
روی زمین زنده،ایمانم تو هستی...
محکوم اگر هستم، به زعم شب پرستان:
آزاده زندانبان زندانم، تو هستی...
هر نغمه ی هر تار تک چنگ حزینم:
(آنی) تب افزا، از جهانی ناله دارد...
نامم:(شرنگی) سینه سوز و کینه افروز
از جام شهد سر گذشتی- واله دارد...
هر قطره خون در هر رگ بی صاحب من ...
فرمان عصیان از دل صد لاله دارد...
هر تک طپش- در قلب من، تک زنگ شومی است...
بر تک مزار پرت دیروز سیه روز...
هر قطره اشکم: مهد لبخندی زفرداست...
لرزنده، بر رخسار شادی سوز امروز...
تک پرچمی هستم، به دست مست ابلیس
بر تارک نعش خداوندان دیروز...
پشتم اگر- چون آسمان- تا گشته ای دوست!
چون و چرایش را مپرس از من ، گنا هست!
بار خمیده پشت من: هفت آسمان اشک...
هفتاد دریا، آسمان گم کرده- آه است...
کو هی که از پشتم فلک را می کند سیر:
تک دره ی وارونه ای در قعر چاه است...
باور کن! ای دیر آشنای ناشناسم!
ای رهگذار بیکس پس کوچه ی زیست!
در قلب شب. گر -غیر شب- چیز دگر هست...
در قلب من- جز قلب من- چیز دگر نیست...
نوشته شده در ساعت 14:31 توسط مـــــــــــــن و دلـــــــــــــــــــم چون نامه جرم ما به هم پیچیدند بردند و به میزان عمل سنجیدند بیش از همه کس گناه ما بیشتر بود ولی ما را به محبّت علی بخشیدن
نوشته شده در ساعت 16:48 توسط مـــــــــــــن و دلـــــــــــــــــــم
براهت جان فدا کردم مگر جانان من باشی بسوز من نمی سازی که با من همنوا گردی ز دردم نیستی آگاه تا درمان من باشی بدریای محبت پا نهادم بر سر هستی بدین سودا که دریای من و طوفان من باشی مرا شد طاق ابروی تو محراب دعا زانرو که همچو اشک بالای صف مژگان من باشی ترا آلوده دامن دیگران خواهد و من خواهم چو شبنم پاک و چون گل تازه در دامان من باشی شد از شیرین و تلخ زندگی عشقت مرا حاصل نشد از شور بختی گوهر غلطان من باشی در این وادی که با من سایه ئی من سر گران دارد چه سازم تا دلیل روح سرگردان من باشی نوشته شده در ساعت 11:54 توسط مـــــــــــــن و دلـــــــــــــــــــم سلام.... من آمدم،آمدم تا بمانم،آمدم تا عشق را مشق کنم. بي هيچ غمي، شادي را بنويسم و براي روزهاي نيامده نقشي زيبا در ذهنم حک کنم... آمدم تاشعر بنويسم،حافظ بخوانم،بگريم،بخندم و براي او که روزي تا هميشه با من خواهد ماند دعا کنم... کسي چه مي داند شايد روزي از پشت اين کوچه پس کوچه ها بيايد تا مرا با دنياي واقعي پيوند دهد. مي دانم که مي آيد تا خوابهايم را پر از ترانه کند، مي دانم که خداي نيلوفرهاي آبي او را به من خواهد داد، بي هيچ منتي
نوشته شده در ساعت 15:33 توسط مـــــــــــــن و دلـــــــــــــــــــم دلم گرفته است...ميخاهم بگريم اما اشك به ميهماني چشمانم نمي آيد ,تنم خسته و روحم رنجور گشته و ميخواهم از اين همه ناراحتي بگريزم اما پا هايم مرا ياري نميكنند . مانند پرنده ايي در قفس زنداني گشته ام . از اين همه تكرار خسته شده ام , چقدر دلم ميخواهد طعم واقعي زندگي را بچشم , چقدر دلم ميخواهد مثل قديم عاشق هم بوديم , چقدر دلم ميخواهد مثل قديم كلمه ي دوستت دارم را هر روز از زبانت بشنوم , ولي افسوس آن كلمه كه مرا به زندگي اميدوار مي كرد حال به فرا موشي سپرده شد و جايش را تحقير گرفت
نوشته شده در ساعت 11:38 توسط مـــــــــــــن و دلـــــــــــــــــــم
نوشته شده در ساعت 16:8 توسط مـــــــــــــن و دلـــــــــــــــــــم
کاش بودم لاله تا جویند در صحرا مرا
کـاش داغ دل هویدا بود از سیما مرا
کاش بودم چون کتاب افتاده در کنج خموش
تــا نــگردد روبرو جز مـردم دانا مرا
کاش بودم همچو عنوانی نشان در روزگار
تا نه بیند چشـم تنگ مـردم دنیا مرا
کــاش بــودم شمع تـا بهـر نـگاه دیگران
در مـیـان جمــع سـوزانند سـر تا پا مرا
کاش بودم همچـو شبنم تا میان بوستان
بود هر شب تا سحردر دامن گل جا مرا
نوشته شده در ساعت 11:14 توسط مـــــــــــــن و دلـــــــــــــــــــم امروز چه بی قرارم از نوشتن،امروز عنان مرا گرفته
به گوشه ی ذهنم می رود ...خاطرات آرزوهاو...
بگذار هر چه می خوهد بکند ،دلش شاد باد...
تلخ کامی هایم را به رویم می آورد ،می گریم...
گناهانم را نشانم می دهد ،خجل می شوم
آرزوها یم را ورق می زند ،امیدوار می شوم
بر گذشته می نگرد :قلبم می لرزد...
حسرت را نشانم می دهد ،خنده ام می گیرد ...
انگار قیامت شده:
به حساب خود برسید قبل از اینکه به حسابتان برسند
می خواهم غرق خودم شوم ،غرق خودم و خدای خودم...
یعنی می شود!! از این زمین و زمینیان کنده شدن...فقط
یک رویاست یا...دل کندن اراده می خواهد ،دل بستن حماقت!!
حماقت اش را داشتم ،اراده اش را نمی دانم...
دوباره شور وداع در من حضور نوشتن شده ،یکی می رود
و دیگری می آید!!چه دنیای هماهنگی!....
چشمانم را می بندم ،همه جا سیاه می شود ،دیگر
چیزی در چشمانم جایی نداد...شاید هم چیزهایی هست
برای دیدن ولی نیاز به روشنایی است...
یعنی می شود؟!
مثل موشی شده ام که در قفس مدور ...و این یعنی
به هیچ جا نرسیدن ،همان جا ماندن ولی امید داشتن....
چقدر قلبم سنگین شده ،نمی دانم مالامال از چیست؟!
غصه هایی که نام ندارند...و نام هایی که ....آه می آورند....
چه بی سواد مانده ام ...،غم هایم را می شمارم،چه یاران
با وفایی!هیچ گاه ترکم نمی کنند....یارانی که قلبم را به
تپش می اندازند ،و چشمانم را جوشان می کنند.....
دوستشان دارم،پس دم بر نمی آورم...هر که رفته غمش
مانده ....آدمیان بی وفا ....کاش آدمها مثل غمها ماندگار
دارد غروب می شود اما ابرها خورشید را به مهمانی برده اند
امروز آسمان خون نمی گیرد....
کاش فردا هم طلوع نمی کرد ....نه!طلوع می کرد ،اما
من نمی دیدم....اینطور بهتر است،شاید طلوع برای
بعضی شروع باشد ...بیچارگان نمی دانند هر شروع
با خود غم می آورد،دلشان به چه چیزهایی خوش است؟....
من که از هر چه آغازبیزارم که در پای همین پایان ها
گیر کرده ام ...آنقدر کوله بار غمم پر شده که نمی دانم
به پایان می رسم یا نه...نمی دانم ...شاید هم خود به همه
پایان بدهم!!!چه جسارتی می خواهد ...حقی که فقط
باید بدهد ،مضحک نیست،خود نمی توانی بگیری!
اگر بگیری،زنجیر می شوی !....این خلاصه اش است!
دلم می خواهد فریاد شوم،خراب هر چه بیداد...آن زمان
آرام می شوم ،از هر چی بدی رسته،آزاد چون ...یک نگاه...
کلمات همچنان می جوشند وقتی داغ کرده ام و می سوزم....
چشمانم نمی بینند و دستانم ....پودر شد!کلمات همچنان می جوشند! نوشته شده در ساعت 16:5 توسط مـــــــــــــن و دلـــــــــــــــــــم
از بــــــــــــــــــــرای غــــــــــــــــم مــــــــــــــن ســـــــــینه دنیـــــــــا تنـــــــگ اســـــــــــت
بــــــــهر ایــــــــــن مـــــــــــــوج خـــــــــروشـــــــــــان دل دریــــــــــا تنــــــــگ اســــــــــت
تــــــــــــا ز پـــــــیمــــــــانـــه چـشـــــــــــمان تـــــــــو ســـــــــر مســــــــت شـــــــــــدم
دیـــــــــــــگر انـــــــــــــدر نــــظــــــــــرم دیـــــــــــــــده مـــیـــنــــــــا تنــــــــگ اســـــــــت
بــســــکــــــه دل در ســــــــــــر گـــیــــــســــــــــوی تـــــــــو آویـــــــخــــتــــه اســــــــــت
از بــــــــــــرای دل آشـــــــــفـــــتــــــــــــه مــــــــــــــا جــــــــــــــــا تـــنـــــــگ اســــــــــت
گـــــفـــتـــــــه بــــــــــــــودی کـــــــــه بـــــــــــه دیـــــــــــــدار مـــــــن آئـــــــی ز وفـــــــا
فــــــــــرصــت از دســـــت مـــــــده وقــــــــــت تــــــمــــاشــــــــــــا تــــنـــــگ اســـــــــــت
ســــــــــــر بــــــــــداران تــــــــــــو زیـــــــــن پـــــــــس نـــــــــهــم و نـــــــالــــــه کـــنـــم
بـــــهـــر نــــــا لـــــیــــــدن مـــــــــــــن دامـــــــــــن صـــــــــحـــــــرا تــــنـــگ اســــــــــــت
مـــــــــــگــــــــر امــــــروز بـــــــــه بـــــــالـــــــیـــــــن مــــــن آئــــــــی کــــــه دگـــــــــــــر
عــــمـــــــر کـــــــــوتـــــــــاه مـــــــــــرا وعــــــــــده فـــــــــردا تـــــــــنــــــگ اســـــــــــــت
خــــــنــــــــده غــــــــنــــــــچــــــــه فـــــــــــرو مـــــــــــــــرد ز بـــیـــــــــــداد خــــــــــــزان
چــــــــــه تــــــــوان کـــــــــــرد کــــــه چـــشـم و دل دنــــیــــا تــــــــــنــــــگ اســـــــــــــت نوشته شده در ساعت 10:20 توسط مـــــــــــــن و دلـــــــــــــــــــم ای پادشه خوبان داد از غم تنهائی دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی دایم گل این بوستان شاداب نمی ماند دریاب ضعیفان را دروقت توانایی ای درد تو هم درمان در بستر ناکامی وی یاد توهم مونس در گوشه تنهائی در دایره قسمت ما نقطه پر کاریم لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمائی نوشته شده در ساعت 10:23 توسط مـــــــــــــن و دلـــــــــــــــــــم
من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید قفسم برده به باغی ودلم شاد کنید یاد از این مرغ گرفتار کنید ای صیاد بنشینید به باغی و مرا یاد کنید آشیان من بیچاره اگر سوخت چی باک فکر ویران شدن خانه صیاد کنید
نوشته شده در ساعت 11:53 توسط مـــــــــــــن و دلـــــــــــــــــــم
گفتم سلا م ا ما خد ا حا فظ جو ا بم بو د سهم من ا نگا ر ا ز تو بغض و التهابم بو د ظلمانی ام این ظلمت دلمرده ر ا دریاب ای آن که شور چشم هایت آفتابم بود مثل کویری داغ در رویای تابستان روحم عطش ریزان تصویر سرابم بود در حسرت آ ن لحظه های رفته بر بادم و قتی که تو بو د ی و ماه و ما هتابم بو د
نوشته شده در ساعت 16:6 توسط مـــــــــــــن و دلـــــــــــــــــــم شیرین تر از آنی بشکر خنده که گویند
ای خسرو خوبان که تو شیرین زمانی
تشبیه دهانت نتوان کرد به غنچه
هرگز نبود غنچه بدین تنگ دهانی
صد بار بگفتی که دهم زان دهنت کام
چون سوسن آزاده چرا جمله زبانی
گوئی بدهم کام و جانت بستانم
ترسم ندهی کام و جانم بستانی
چشم تو خدنگ از سپر جان گذارند
بیمار که دیدست بدین سخت کمانی
چون اشک بیندازیش از دیده......
آنرا که دمی از نظر خویش برانی نوشته شده در ساعت 11:24 توسط مـــــــــــــن و دلـــــــــــــــــــم
من حاصل این کار ندیدم جز غم
در عشق خود یار ندیدم جز غم
یک همدم همراز ندیدم نفسی
یک مونس غمخوار ندیدم جز غم
نوشته شده در ساعت 11:10 توسط مـــــــــــــن و دلـــــــــــــــــــم
نوشته شده در ساعت 10:12 توسط مـــــــــــــن و دلـــــــــــــــــــم
نوشته شده در ساعت 14:53 توسط مـــــــــــــن و دلـــــــــــــــــــم
بیا تا گل بر افشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم
شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیم
نسیم عطر گردان را شکر در مجمر اندازیم
اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد
من و ساقی برو تازیم و بنیادش بر اندازیم
بهشت عدن اگر خواهی بیا با ما به میخانه
که از پای خمت روزی بحوض کوثر اندازیم
یکی از عقل میلافد یکی طامات میبافد
بیا کین داوریها را به پیش داور اندازیم
چو دردستست رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش
که افشان و غزلخوانیم و پاکوبان سر اندازیم
صبا خاک وجود ما بدان عالی جناب انداز
بود کان شاه خوبان را نظر بر منظر اندازیم
سخنرانی و خوشخوانی نمیورزند در این شهر
بیا ای دوست که تاخود را به ملک دیگر اندازیم
نوشته شده در ساعت 10:37 توسط مـــــــــــــن و دلـــــــــــــــــــم
نوشته شده در ساعت 20:16 توسط مـــــــــــــن و دلـــــــــــــــــــم
نوشته شده در ساعت 12:19 توسط مـــــــــــــن و دلـــــــــــــــــــم
زندگی چیست خون دل خوردن
زندگی
زندگی
زندگی
زندگی
زندگی
ز یر د یو ا ر آ ر ز و مر د ن
نوشته شده در ساعت 10:20 توسط مـــــــــــــن و دلـــــــــــــــــــم
A void negative people, place,things and habbits. B elive in yourself. C onsider things from all angels. D on`t give up and don`t give in. E njoy life today,yesterday is gone tommorow never comes. F amily and freinds are hidden treasures.always value them. G ive more than you planned. H ang on your dreams. I gnore those who try to discoverage you! J ust do it! K eep trying no matter how hard it seams,it will get easier. L ove yourself and most. M ake dreams happen. N ever lie , cheat or steal.always strike afair deal. O pen your eyes and see things as they really are. P aractice makes perfect. Q uatters never win and winners never quite! R ead and learn about every thing important to you. S top procrastinating. T ake control of your distney. U nderstand yourself in order to understand others better. v isualize your dreams. W ant your dream more that any time. X -ccelerate your efforts. Y ou are a unique individual . nothing can replace you. Z ero in on your goals and go for them.
نوشته شده در ساعت 12:17 توسط مـــــــــــــن و دلـــــــــــــــــــم
موجیم و وصل ما از خود بریدن است
ساحل بهانه ای است
رفتن رسیدن است نوشته شده در ساعت 12:5 توسط مـــــــــــــن و دلـــــــــــــــــــم تولدم مبارک
خوب دوستان آمدیم و یکسال پیر تر و فرسوده تر شدیم من که در این یک سال گذشته خیری از زندگی ندیدم و برای موفقیت شما عزیزان از خداوند آرزوی موفقیت میکنم و شما هم مرا دعا کنید که سال که که در پیش دارم سالی پر بار و مملو از شادی برای من باشد.
قربان شما : من و دلم
نوشته شده در ساعت 9:37 توسط مـــــــــــــن و دلـــــــــــــــــــم
present to my best friends
نوشته شده در ساعت 20:55 توسط مـــــــــــــن و دلـــــــــــــــــــم
سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشی بود درین خانه که کاشانه بسوخت
سوز دل بین که زبس آتش و اشکم دل شمع
دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت
چو پیاله دلم از توبه که کردم بشکست
همچو لاله جگرم بی می و پیمانه بسوخت
نوشته شده در ساعت 17:52 توسط مـــــــــــــن و دلـــــــــــــــــــم بگو منو کم داری بگو
بگو کمی غم داری بگو
نوشته شده در ساعت 20:32 توسط مـــــــــــــن و دلـــــــــــــــــــم نوشته شده در ساعت 18:11 توسط مـــــــــــــن و دلـــــــــــــــــــم
نوشته شده در ساعت 17:59 توسط مـــــــــــــن و دلـــــــــــــــــــم
ای آبی دو چشمت هفت آسمان دیگر
خندبده در نگاهت هفت آسمان دیگر
درباورم نیاید دورازتوزندگانی
در پیکرم نگنجد غیراز ت یار دیگر
نوشته شده در ساعت 14:4 توسط مـــــــــــــن و دلـــــــــــــــــــم نوشته شده در ساعت 20:39 توسط مـــــــــــــن و دلـــــــــــــــــــم
آیا تا بحال تصور کرده ئی که چقدر تنها هستی
آیا تا بحال تصور کرده ئی که چقدر درد و رنج کشیده ئی
آیا تا بحال تصور کرده ئی که تمام بدبختی های دنیا مال توست
آیا تا بحال تصور کرده ئی که همه از تو متنفرند
آیا تا بحال تصور کرده ئی که برای چی به دنیا آمده ئی که همه مثل
یک متحم بتو نگاه کنند به جرم اینکه بدنیا آمده ئی
نوشته شده در ساعت 18:13 توسط مـــــــــــــن و دلـــــــــــــــــــم
اونی که میخواستی تو غبارا گم شد نوشته شده در ساعت 18:35 توسط مـــــــــــــن و دلـــــــــــــــــــم
درآسمان پهناور و آبی
درمیان ابرهای دور دست
درپشت قله های سربه فلک کشیده
در میان امواج خروشان اوقیانوسها
در میان سومین سیاره نظام شمسی
در میان میلیونها انسان با احساس
ودر میان هزاران رویاهای دست نیافتنی ام
من به دنبال تو میگردم.
نوشته شده در ساعت 17:26 توسط مـــــــــــــن و دلـــــــــــــــــــم
بیا تا گل بر افشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم
شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیم
نسیم عطر گردان را شکر در مجمر اندازیم
اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد
من و ساقی برو تازیم و بنیادش بر اندازیم
بهشت عدن اگر خواهی بیا با ما به میخانه
که از پای خمت روزی بحوض کوثر اندازیم
یکی از عقل میلافد یکی طامات میبافد
بیا کین داوریها را به پیش داور اندازیم
چو دردستست رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش
که افشان و غزلخوانیم و پاکوبان سر اندازیم
صبا خاک وجود ما بدان عالی جناب انداز
بود کان شاه خوبان را نظر بر منظر اندازیم
سخنرانی و خوشخوانی نمیورزند در این شهر
بیا ای دوست که تاخود را به ملک دیگر اندازیم
نوشته شده در ساعت 17:22 توسط مـــــــــــــن و دلـــــــــــــــــــم
آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند
بر جای بدکاری چومن یکدم نکو کاری کند
اول ببانگ نای و نی گوید بمن پیغام وی
وانگه بیک پیمانه می با من وفاداری کند
پشمینه پوش تند خوازعشق نشنیدست بو
از مستیش رمزی بگو تا ترک هوشیاری کند
دلبر که جان فرسود ازوکام دلم نگشود ازو
نومید نتوان بود ازو باشد که دلداری کند
چون من گدای بینشان مشکل بودیاری چنان
سلطان کجا عیش نهان بارندی بازاری کند
نوشته شده در ساعت 19:56 توسط مـــــــــــــن و دلـــــــــــــــــــم
سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
سوز دل بین که زبس آتش و اشکم دل شمع
دوش برمن زسر مهر چو پروانه بسوخت
چو پیاله دلم از توبه که کردم بشکست
همچو لاله جگرم بی می و پیمانه بسوخت
نوشته شده در ساعت 16:45 توسط مـــــــــــــن و دلـــــــــــــــــــم
می خوام یه قصری بسازم پنجره هاش آبی باشه من باشمو تو باشی و یک شب مهتابی باشه می خوام یه کاری بکنم شاید بگی دوسم داری می خوام یه حرفی بزنم که دیگه تنهام نزاری
امشب می خوام از آسمون یاسای خوشبو بچینم امشب می خوام عکس تو رو تو خواب گلها بزارم
امشب می خوام برای تو یه فال حافظ بگیرم اگر که خوب در نیومد به احترامت بمیرم
"مریم حیدر زاده"
نوشته شده در ساعت 20:8 توسط مـــــــــــــن و دلـــــــــــــــــــم
بار دگر فصل بهاران رسید
موسم سرو وگل ریحان رسید
بلبل شوریده به بستان رسید
مست بر افشان وغزل خوان رسید
غنچه من ای دلک تنگ من باز شو
رو به چمن ناله بلبل شنو
دشت و دمی خرم و شادان نگر
هر طرف از لاله چراغان نگر
خیل غزالان به بیابان نگر
سرخوش و آزاد و خرامان نگر
ایدل درماندهٍ بیتاب وتب چندخواب
خیز و زمانی سوی صحرا شتاب
بر سر کهسار نگر ابر تر
درزده ازرعد به جان شوروشر
روی زمین شسته به آب مطر
سیل بر آورده ز هر گوشه سر
ایدل افسرده تو هم یادگیرمستی
خیز و نشانی طلب از هستی
خیز دمی جانب دریا ببین
موج پر شور به غوغا ببین
گه به ثری گه به ثریاببین
کف بلب و مست وطربزا ببین
نوشته شده در ساعت 19:42 توسط مـــــــــــــن و دلـــــــــــــــــــم
بهار آمد بیا ای نو بهار من کجائی تو ؟
بیادت دیده پر خون است
چه گویم حال من چون است . عزیز من !
نگه بروی گل نتوانم و دل زار مینالد
چه کارآید مرااین زندگانی گرنیائی تو
بهار آمد ولی یادت نرفت از خاطر ناشاد
که صحبت های رنگینت
تبسم های شیرینت
لب لعلت
چو آب زندگانی است بر روح و روان من
بتا کفراست گویم من برای من خدائی تو
خدا حافظ توگفتی وتو دادی وعده دیدار
که باز آئی و بنشینی.
نوشته شده در ساعت 17:6 توسط مـــــــــــــن و دلـــــــــــــــــــم
اگر بهار بیاید ترانه ها خواهم خواند
ترانه های خوشی عاشقانه خواهم خواند
به گهواره آغوش من چو آئی تو
بگوش خاطرتومن فسانه ها خواهم خواند
گشوده لانه عشق و فشانده دانه مهر
ترا پرنده غمگین آشیانه خواهم خواند
نوشته شده در ساعت 16:49 توسط مـــــــــــــن و دلـــــــــــــــــــم
دل ز سودای دو چشم تو به میخانه کند رقص
لعل میگون تو در گرمی پیمانه کند رقص
محتسب هر چه کنی منع ا ز ین با دهَ نابم
که ازین بیخود و هوشیار چو دیوانه کند رقص
نیست بنیاد ریا غیر فریب و سالوس
آمد عشق و بپیوست و به پیمانه کند رقص
نوشته شده در ساعت 16:1 توسط مـــــــــــــن و دلـــــــــــــــــــم آیا میدانید بهار چه فصلیست بهار فصل تازگی ، جوانی ،شگوفائی ، نوآوری ،بازسازی ، فراموش کردن خاطرات تلخ و بلاخره فصل عشق است.
نوشته شده در ساعت 15:38 توسط مـــــــــــــن و دلـــــــــــــــــــم
نوشته شده در ساعت 15:12 توسط مـــــــــــــن و دلـــــــــــــــــــم
نوشته شده در ساعت 15:6 توسط مـــــــــــــن و دلـــــــــــــــــــم
مانند من فسرده دلی در جهان مباد
هرگز کسی بروز من ناتوان مباد
گر شد خزان بهار من از دوریت چه باک
ای گل تر ا بهار جوانی خزان مباد
صد رنج دیده ام ز د ل مهربان خویش
یا رب دل دیگر به جهان مهربان مباد
سوزد اگر چو شمع زبانم زسوز خویش
حرفی به غیر عشق مرا در زبان مباد
نوشته شده در ساعت 14:46 توسط مـــــــــــــن و دلـــــــــــــــــــم
تو گل ناز همه سرو طناز همه
همه مایل به تو اند چه چاره سازم
مردم شهر بتو گفت که تو زیبای همه
من با زیبای همه چه چاره سازم
تو بیا در برمن خوب سیمین برمن
از کناره تو جد ا چی چاره سازم
بتو گفتم که توئی مجلس آرای همه
وه چه مغرور شده ئی چه چاره سازم
من که مجنون شده ام
سخت افسون شده ام
با فسون های تو من چه چاره سازم
نوشته شده در ساعت 16:48 توسط مـــــــــــــن و دلـــــــــــــــــــم
بهار من حذرازنوبهاران میکنی تاکی
کتاب خاطرماراپریشان میکنی تاکی
در این خاموشی لبهانگاهت صدزبان دارد
سرورعشق راازیار پنهان میکنی تاکی
مراچون بنگری نامهری و ازمن حذر کردی
نسیم هرزه راباژاله یکسان میکنی تاکی
نوشته شده در ساعت 16:18 توسط مـــــــــــــن و دلـــــــــــــــــــم
به هرسومیروم ای آشنادرجستجوی تو
ولی ازتوسراغی نیست
نه دراین جانه درآنجا!
به یادم بازمی آیدکه میگفتی
من ازاین آستان َعزم سفر دارم
ولی باورنمیکردم
به یادم بازمی آیدکه میگفتی
برای ناله ام تنگ است این دنیا
چرابرما سرودبگذرآموختی رفتی
وماراازفروغ داغ حسرت سوختی رفتی
نوشته شده در ساعت 16:5 توسط مـــــــــــــن و دلـــــــــــــــــــم
گل صبوح بدوش آمد
ساغر خموشان کو
جام می بجوش آمد
بانگ باده نوشان کو
بر غم چنین سنگین
تکیه چون کنی ای دل
از صبوح بدوشان پرس
جمع می فروشان کو
خلوت من دل بود عشق هم بما پیوست
بزم باده نوشان را باده های جوشان کو
نوشته شده در ساعت 16:4 توسط مـــــــــــــن و دلـــــــــــــــــــم |
This Template designed by Manwa Delam , Copyright © 2006 - 2007 All Rights Reserved