|
|
به كسي توجه نمي كند از كسي خجالت نمي كشد مي بارد و مي بارد و... اينقدر مي بارد تا آبي شود آفتابي شود...!!! کاش... کاش مي شد مثل آسمان بود كاش مي شد وقتي دلت گرفت آنقدر بباري تا بالاخره آفتابي شوی بعدش هم انگار نه انگار كه بارشي بوده!
نوشته شده در ساعت 15:12 توسط مـــــــــــــن و دلـــــــــــــــــــم بدون خطر کردن، به دست آوردن دوست داشتنی ها چگونه ممکن است و چه ارزشی دارد؟
خطرات می توانند محک عشق باشند و قلب را بیازمایند.
دوست داشتن، خود را به خطر افکندن است و عشق، چشم پوشیدن از خود.
عشق، خود را ندیدن است و او را دیدن،
و اگر عاشق خود را دید، او را در خود دیده و جز او را نمی بیند.
هر چیزی قیمتی دارد و قیمت معشوق حقیقی، همه چیز است، حتی بیش از همه چیز.
هر چیزی به قیمتی حا صل می شود و اما معشوق حقیقی خودت را می خواهد، کامل و تمام و خالصانه.
کم است، کم است حتی اگر همه چیزی را فدای او کنی و خود را قربانی اش.
اگر او یگانه حقیقت است، پس همه چیز کم است...
زیبایی حقیقی نایاب و دور از دسترس است.
حقیقت زیبا، دست یافتنی نیست بلکه خودش می یابد و با خودش می برد.
حقیقت فرّار است و هرگز در یک جا باقی نمی ماند.
اگر برای دمی هم او را ببینی و تجربه اش کنی، این به تمام زندگی می ارزد و ارزش مردن را دارد.
بعد از دیدن زیبایی حقیقی، بدون آن زیستن، زندگی نیست
و پس از دیدن آن زیبایی، مردن، مردن نیست...
و سرانجام عاشق در وجود معشوق می میرد. اما در معشوق، مرگ راه ندارد.
پس عاشق در معشوق متولد می شود و خود، معشوق می گردد.
معشوق نیز در عاشق، آشکار می گردد.
و عاشق در می یابد که معشوق خودش بوده و عاشق حقیقی، همان معشوق بوده.
این گونه است که عشق و عاشق و معشوق یکی می شوند زیرا یکی بوده اند و یکی هستند.
در حضور الهی، این چنین زندگی کنید.
آنگاه رستگارید.
![]() نوشته شده در ساعت 9:58 توسط مـــــــــــــن و دلـــــــــــــــــــم چه کرده ای که هیچ کس را در برابر جاذبه ات یارای پایداری نیست؟ چه کرده ای که قلمرو تو، همچون
کشور خدایان بی کران است و هر کس که پای بدین سرزمین نهاد و تو را دید سلاح خویش را
به تو سپارد مگر این که دل نداشته باشد و یا جمالت را نبیند؟ اما من، هم دیده ای داشتم
و هم صاحب دلی بودم ، زیرا که با نخستین دیدار تو تاب و توان از کف بدادم و هر آن چه
را که داشتم در طبق اخلاص نهادم و به تو تقدیم کردم.
دلم شیفته ی تو شد و عقلم از میدان زور آزمایی گریخت. دلم نیز از هماندم فرمان تو را گردن نهاد.
خویش را غلام تو یافتم و از این بندگی پشیمان نشدم، آرامش درون را به خاطر تو از کف دادم
و بی قراری را چندان پر آزار نیافتم. حتی اندک اندک هوای این آرامش را از یاد بردم،
خود را غلام تو یافتم و از این بردگی خوشبخت شدم.
جمال تو را دیدم که بی همتا بود. دیدگانت را دیدم که فروغشان چشمان مرا خیره کرد. صدای دلپذیر تو را
شنیدم که در گوشم چون نوای موسیقی طنین انداخت.
گیسوان حلقه حلقه ی تو را نگریستم که هر حلقه اش زنجیر وار دلم را در میان می گرفت.
اما همین نبود آنچه که از تو دیدم. این همه زیبایی تو را دیدم و دل بدان دادم، ولی در پس آن،
زیبایی های نا پیدا و گرانبهاتری نهقته یافتم.
بدین زیبایی های پنهان که روح تو را همچون تنت دلربا کرده اند نگریستم و بیشتر اسیرت گشتم.
آنوقت که جمال و کمال تو را در کنار هم دیدم، حواسم جملگی سر ستایش بر آستان تو نهادند. دیدگانم در
سراپای تو چیزی به جز زیبایی و لطف ندیدند و دلم برای تو چیزی به جز عشق و شیفتگی احساس نکرد.
دست از همه کارها بشستم تا شاگرد مکتب عشق تو شدم.
اما در این مکتب درس استاد چنانم در دل نشست که تا به امروز سر از شاگردی بر نتافته ام.
همیشه دیدگان زیبا و روی دلارای تو را در برابر خویش می بینم و همه جا تو را در دل خویش دارم.
آری! از آن دم که نگاه تو آتشی سوزان در دلم بر افروخت بیش از آن که مال خودم باشم، مال تو هستم.
گویی پس از آن عشق به جای روح در خانه ی دلم نشسته است و اگر این مهمان ناخوانده خانه
جان را ترک گوید ، جان من نیز به دنبالش خواهد رفت.
![]() نوشته شده در ساعت 11:2 توسط مـــــــــــــن و دلـــــــــــــــــــم ناز کمتر کن، من اهل تمنا نیستم
زنده با عشقم، اسیر سود و سودا نیستم
عاشق دیوانه ای بودم، که بر دریا زدم
رهرو گمگشته ای هستم، که بینا نیستم
اشک گرم و خلوت سرد مرا، نا دیده ای
تا بدانی اینقدرها هم شکیبا نیستم
بس که مشغولی به عیش و نوش هستی غافلی
از چو من بیدل، که هستم در جهان، یا نیستم
دوست می داری زبان بازان باطل گو را
در برت لب بسته از آنم، کز آنها نیستم
دل بدست آور شوی با مهربانی های خویش
لیکن آنروزی، که من دیگر به دنیا نیستم
پای بند آز خویشم، مهلتی ای شمع عشق
من برای سوختن اکنون، مهیا نیستم
هیچکس جای مرا دیگر نمی داند کجاست
آنقدر در عشق او غرقم، که پیدا نیستم
![]() ![]() نوشته شده در ساعت 11:38 توسط مـــــــــــــن و دلـــــــــــــــــــم
تک افتاده...
ای رهگذر!... ای آشنای ناشناسم...
من، پاره ای از یک دل صد پاره هستم...
در جستجوی کاروان زندگی ها ...
تک ساربانی، بیکس و آواره هستم...
تا در تک این شام دهشتزا نمیرد:
این(هست) دیروز افکن فردا پرستم...
در هر کران، از آسمانی بی ستاره...
صد کاروان بیکران، سیاره هستم!
ای رهگذر! ای ناشناس آشنایم!
من، شاعری هستم که دیوانم تو هستی!
سر خورده از ایمان پوچ آسمانها:
روی زمین زنده،ایمانم تو هستی...
محکوم اگر هستم، به زعم شب پرستان:
آزاده زندانبان زندانم، تو هستی...
هر نغمه ی هر تار تک چنگ حزینم:
(آنی) تب افزا، از جهانی ناله دارد...
نامم:(شرنگی) سینه سوز و کینه افروز
از جام شهد سر گذشتی- واله دارد...
هر قطره خون در هر رگ بی صاحب من ...
فرمان عصیان از دل صد لاله دارد...
هر تک طپش- در قلب من، تک زنگ شومی است...
بر تک مزار پرت دیروز سیه روز...
هر قطره اشکم: مهد لبخندی زفرداست...
لرزنده، بر رخسار شادی سوز امروز...
تک پرچمی هستم، به دست مست ابلیس
بر تارک نعش خداوندان دیروز...
پشتم اگر- چون آسمان- تا گشته ای دوست!
چون و چرایش را مپرس از من ، گنا هست!
بار خمیده پشت من: هفت آسمان اشک...
هفتاد دریا، آسمان گم کرده- آه است...
کو هی که از پشتم فلک را می کند سیر:
تک دره ی وارونه ای در قعر چاه است...
باور کن! ای دیر آشنای ناشناسم!
ای رهگذار بیکس پس کوچه ی زیست!
در قلب شب. گر -غیر شب- چیز دگر هست...
در قلب من- جز قلب من- چیز دگر نیست...
نوشته شده در ساعت 14:31 توسط مـــــــــــــن و دلـــــــــــــــــــم دلم گرفته است...ميخاهم بگريم اما اشك به ميهماني چشمانم نمي آيد ,تنم خسته و روحم رنجور گشته و ميخواهم از اين همه ناراحتي بگريزم اما پا هايم مرا ياري نميكنند . مانند پرنده ايي در قفس زنداني گشته ام . از اين همه تكرار خسته شده ام , چقدر دلم ميخواهد طعم واقعي زندگي را بچشم , چقدر دلم ميخواهد مثل قديم عاشق هم بوديم , چقدر دلم ميخواهد مثل قديم كلمه ي دوستت دارم را هر روز از زبانت بشنوم , ولي افسوس آن كلمه كه مرا به زندگي اميدوار مي كرد حال به فرا موشي سپرده شد و جايش را تحقير گرفت
نوشته شده در ساعت 11:38 توسط مـــــــــــــن و دلـــــــــــــــــــم
کاش بودم لاله تا جویند در صحرا مرا
کـاش داغ دل هویدا بود از سیما مرا
کاش بودم چون کتاب افتاده در کنج خموش
تــا نــگردد روبرو جز مـردم دانا مرا
کاش بودم همچو عنوانی نشان در روزگار
تا نه بیند چشـم تنگ مـردم دنیا مرا
کــاش بــودم شمع تـا بهـر نـگاه دیگران
در مـیـان جمــع سـوزانند سـر تا پا مرا
کاش بودم همچـو شبنم تا میان بوستان
بود هر شب تا سحردر دامن گل جا مرا
نوشته شده در ساعت 11:14 توسط مـــــــــــــن و دلـــــــــــــــــــم امروز چه بی قرارم از نوشتن،امروز عنان مرا گرفته
به گوشه ی ذهنم می رود ...خاطرات آرزوهاو...
بگذار هر چه می خوهد بکند ،دلش شاد باد...
تلخ کامی هایم را به رویم می آورد ،می گریم...
گناهانم را نشانم می دهد ،خجل می شوم
آرزوها یم را ورق می زند ،امیدوار می شوم
بر گذشته می نگرد :قلبم می لرزد...
حسرت را نشانم می دهد ،خنده ام می گیرد ...
انگار قیامت شده:
به حساب خود برسید قبل از اینکه به حسابتان برسند
می خواهم غرق خودم شوم ،غرق خودم و خدای خودم...
یعنی می شود!! از این زمین و زمینیان کنده شدن...فقط
یک رویاست یا...دل کندن اراده می خواهد ،دل بستن حماقت!!
حماقت اش را داشتم ،اراده اش را نمی دانم...
دوباره شور وداع در من حضور نوشتن شده ،یکی می رود
و دیگری می آید!!چه دنیای هماهنگی!....
چشمانم را می بندم ،همه جا سیاه می شود ،دیگر
چیزی در چشمانم جایی نداد...شاید هم چیزهایی هست
برای دیدن ولی نیاز به روشنایی است...
یعنی می شود؟!
مثل موشی شده ام که در قفس مدور ...و این یعنی
به هیچ جا نرسیدن ،همان جا ماندن ولی امید داشتن....
چقدر قلبم سنگین شده ،نمی دانم مالامال از چیست؟!
غصه هایی که نام ندارند...و نام هایی که ....آه می آورند....
چه بی سواد مانده ام ...،غم هایم را می شمارم،چه یاران
با وفایی!هیچ گاه ترکم نمی کنند....یارانی که قلبم را به
تپش می اندازند ،و چشمانم را جوشان می کنند.....
دوستشان دارم،پس دم بر نمی آورم...هر که رفته غمش
مانده ....آدمیان بی وفا ....کاش آدمها مثل غمها ماندگار
دارد غروب می شود اما ابرها خورشید را به مهمانی برده اند
امروز آسمان خون نمی گیرد....
کاش فردا هم طلوع نمی کرد ....نه!طلوع می کرد ،اما
من نمی دیدم....اینطور بهتر است،شاید طلوع برای
بعضی شروع باشد ...بیچارگان نمی دانند هر شروع
با خود غم می آورد،دلشان به چه چیزهایی خوش است؟....
من که از هر چه آغازبیزارم که در پای همین پایان ها
گیر کرده ام ...آنقدر کوله بار غمم پر شده که نمی دانم
به پایان می رسم یا نه...نمی دانم ...شاید هم خود به همه
پایان بدهم!!!چه جسارتی می خواهد ...حقی که فقط
باید بدهد ،مضحک نیست،خود نمی توانی بگیری!
اگر بگیری،زنجیر می شوی !....این خلاصه اش است!
دلم می خواهد فریاد شوم،خراب هر چه بیداد...آن زمان
آرام می شوم ،از هر چی بدی رسته،آزاد چون ...یک نگاه...
کلمات همچنان می جوشند وقتی داغ کرده ام و می سوزم....
چشمانم نمی بینند و دستانم ....پودر شد!کلمات همچنان می جوشند! نوشته شده در ساعت 16:5 توسط مـــــــــــــن و دلـــــــــــــــــــم ای پادشه خوبان داد از غم تنهائی دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی دایم گل این بوستان شاداب نمی ماند دریاب ضعیفان را دروقت توانایی ای درد تو هم درمان در بستر ناکامی وی یاد توهم مونس در گوشه تنهائی در دایره قسمت ما نقطه پر کاریم لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمائی نوشته شده در ساعت 10:23 توسط مـــــــــــــن و دلـــــــــــــــــــم
من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید قفسم برده به باغی ودلم شاد کنید یاد از این مرغ گرفتار کنید ای صیاد بنشینید به باغی و مرا یاد کنید آشیان من بیچاره اگر سوخت چی باک فکر ویران شدن خانه صیاد کنید
نوشته شده در ساعت 11:53 توسط مـــــــــــــن و دلـــــــــــــــــــم
من حاصل این کار ندیدم جز غم
در عشق خود یار ندیدم جز غم
یک همدم همراز ندیدم نفسی
یک مونس غمخوار ندیدم جز غم
نوشته شده در ساعت 11:10 توسط مـــــــــــــن و دلـــــــــــــــــــم
نوشته شده در ساعت 10:12 توسط مـــــــــــــن و دلـــــــــــــــــــم
نوشته شده در ساعت 12:19 توسط مـــــــــــــن و دلـــــــــــــــــــم بگو منو کم داری بگو
بگو کمی غم داری بگو
نوشته شده در ساعت 20:32 توسط مـــــــــــــن و دلـــــــــــــــــــم نوشته شده در ساعت 18:11 توسط مـــــــــــــن و دلـــــــــــــــــــم
نوشته شده در ساعت 17:59 توسط مـــــــــــــن و دلـــــــــــــــــــم
ای آبی دو چشمت هفت آسمان دیگر
خندبده در نگاهت هفت آسمان دیگر
درباورم نیاید دورازتوزندگانی
در پیکرم نگنجد غیراز ت یار دیگر
نوشته شده در ساعت 14:4 توسط مـــــــــــــن و دلـــــــــــــــــــم |
This Template designed by Manwa Delam , Copyright © 2006 - 2007 All Rights Reserved