|
|
به قهر از بزم یاران پا کشیدم
ز بـس رنج از غم دنیا کشیدم
چه شب هایی که نقش آرزو را
به روی پـرده ی فـــردا کشــیدم
چه فرداها، که نو میدانه سر را
درون ســـیـنـه ی شــیدا کشـیدم
گهی با اشک، نقش دلفریبی
به روی چشم نابـیـنا کشــیدم
گهی با ناله، آه سینه سوزی
به سوی گـنـبد خضرا کشـیدم
ندیدم، چون نشانی از حقیقت
بــتـی در قــالـب رؤیـا کشـیدم
دو چشم مست او را، با دو صد ناز
خــیــال انـگـیـز، چـون دریـا کشیـدم
درون سیـنه اش، آتـش نهادم
تو گفتی، طور در سینا کشیدم
به روی دوش او، آشفته موئی
ســـیه تــر، از شـب یـلدا کشیدم
شدم مجنون و، جای سرمه در چشم
ز خـــاک پـــــای آن لــیـــلا، کشـــیدم
جمالی، همچو حوران بهشتی
بـه چشـم خـلـق، نا پیدا کشیدم
به وقت باده نوشی، چهره اش را
چـو قـرص مـاه، در میـنا کشــیدم
گهی در پرتو آئـیـنه ی چشم
بسان طوطـیش، گویا کشیدم
در آغوش نسیمش، صبحگاهان
چو عـطر، از نافه ی گلها کشیدم
به دنیای خیالش، رو چو کردم
هزاران زشت را، زیـبا کشیدم
چو این دنیا هم، از پندار من بود
چو مجنون خیمه درصحرا کشیدم نوشته شده در ساعت 16:55 توسط مـــــــــــــن و دلـــــــــــــــــــم |
This Template designed by Manwa Delam , Copyright © 2006 - 2007 All Rights Reserved